تاريخ انتشار :جمعه ۳۱ تیر ۹۰.::. ساعت : ۱۰:۳۹ ق.ظ
یک دیدگاه

شیرین دل

قصه مردمانی که از دیر باز به خاطر نبود امکانات اولیه زندگی از روستاهای خود بار سفر را میبستند وعازم شهرها میشدند خیلی وقت است که شنیده میشود.تعدد اولاد ،کمبود زمینهای کشاورزی ویا تقسم آن به تعداد اعضای خانواده کفاف نیازمندی های این همه اولاد خانوار های روستایی را نمیداد.روستا زاد گاه ناگزیربودند یا به اتفاق خانواده زادگاه خود را ترک کنند ویا خود برای کار به شهرهای بزرگ میرفتند که در هر دو حالت با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکردند .چند سالی است که با مردانی مواجه میشویم که قصد بر گشت به خانه پدری خود دارند.اینجا من از تجربه خود میگویم .تو خود دانی …

shirindel

شیرین دل قصه ما هم یکی از آنهاست .15 کیلومتر که ازکلیبر به طرف ابگرم متعلق طی میکنی .با چهره رنجور مردی مواجه میشوی که پینه های دستها وخطوط پیشانیش خبر از تجربه های گرانقدر وی در طول زندگی میدهد.کنار جاده خیمه ای موقتی زده است .
میپرسم چه کار میکنی پدر؟
میگوید از این زمینهای من عکسی بردار بعد بگویم …..
بعد از عکسبرداری سفره دل میگشاید .شیرین دل از بچگی درروستای ملوک از توابع کلیبر زاده شده است .ولی به تشویق فرزندان و سایرین به شهر کوچیده .ولی اکنون پشیمان است از این دوری. چندیست که بر گشته همچون پرستویی مهاجری که با امدن به خانه قبلی ،کاشانه خود را ویران دیده ودوباره میسازد این خانه ویرانه را .میگوید اینجا راحت ترم و خانه ای نیز خواهم ساخت .
. میپرسم پدر جان چه کاشته ای؟
میاندره 10 کیلومتر به جاده فرعی میپیچم از روستاهای عربشاه )(حره فشه)و گوزالان که رد شوی به روستای با صفای گاوار میرسی .
جوابش جالب بود برای من معلم چون دیگر قدرت تجزیه و تحلیل جواب ساده اش را نداشتنم .ما با تیوریهای تعلیم تربیت ومدیریت اشنا هستیم کجا خوانده ایم این جمله بزگ را !!
میگوید گردو کاشته ام . درختی که میگویند 10 ساله به بار مینشیند .
میپرسم چرا گردو؟
در جواب به موردی اشاره میکند که مصداق شعر زیر است :
دیگران کاشتند ما خوردیم – ما بکاریم دیگران بخورند

gavar

انطرف کوه 10 کیلومتر به جاده فرعی میپیچم از روستاهای عربشاه )(حره فشه)و گوزالان که رد شوی به روستای با صفای گاوار میرسی .اینجا نیز بکر بکر است . هر انچه که خدا خواسته انجا هست .چشمه های اب سرد و گوارا ، باغات میوه و مردمانی صادق و مهمان نواز.فقط میهانی نیست !!.مسافران ما رفته اند طرفهای شمال کشور با اب و هوای شرجی وطبیعت و پارکهای تصنعی با بوقهای ماشینهای خارجی و نگاه تند دیگران و دیگر هیچ !
اینجا دیگر شیرین دل نیست .با جوانمردی با نام حسن امراهی اشنامیشوم .58 سالش بود حسن اقا نیز افکارش عین افکار شیرین دل است . میگوید از هیاهوی شهر خسته شده ام . هر چند که برای خود امکاناتی دارد در تبریز. اما میگوید با عیالم میخواهم اخر عمری اینجا زندگی کنم.و اینجا حیاط خلوت من است .
با روحیه مظاعف مشغول کار در بوستان خود بود و زمینی که به ساختمان اختصاص خواهد داد را برای من نشان میداد.جنگل ها رانیزبه من نشان میداد . البته از نماینده شان در مجلس نیز چیزهای گفت که بعدا به انها خواهیم پرداخت .شماره تماس از من گرفت و قول داد هر وقت ساختمانش به پایان برسد دعوتمان کند .

یاد شعر سهراب سپهری افتادم که میگفت :
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است
 

برچسب‌ها, , , , , , ,

یک نظر

  1. سعید گفت:

    خیلی خوب بود. گاه نوشته ها انسان را با طبیعت انس می دهند و از اینکه وقت نداریم به طبیعت نظری کنیم خیلی دلتنگ می شوم. طبیعت معلم احساس و موجودی است که تا کنون توانسته است جوان و
    سرزنده بماند. کوهها و دریاها و صحراها و بیابانها همه و همه پویا و سرزنده هستند و این آدمی است که اندک اندک پیر می شود و خود از آن عمیقا مطلع نیست. از آقای آورند بخاطر درج این
    خاطره متشکرم. سعید

796